یکشنبه , ۶ فروردین , ۱۳۹۶

داستان کوتاه تصمیم - داستان عاشقانه - عکس عاشقانه

داستان کوتاه : تصمیم

 

پیام به چشمانم زل زد و لبخند تلخی روی لب نشاند.
– عسل! باور کن اگه می دونستم این مشکل برام پیش میاد هیچ وقت نمی اومدم سراغت، وابستت نمی شدم.
به سختی نگاهم را از او جدا کردم. چشمانم روی سر و صورتش چرخید. موهای سرش دسته دسته می ریخت. نمی دانم از کی این طور شده بود، درمان هم نداشت انگار.
– ببین ازت خواستم بیای این جا آخرین حرف ها رو با هم بزنیم. به من فکر نکن! این که بعد از تو سر من چی میاد مهم نیست؛ مهم تویی و این که بتونی راحت باشی. اگه نمی تونی منو به عنوان شوهرت قبول کنی، اگه برات سخته، لازم نیست منتظرم بمونی؛ می تونی بری، من از دستت ناراحت نمیشم، بهت حق میدم.

به ابروهای کم پشتش خیره شدم. آن ها هم ریزش پیدا کرده بودند. از آن صورت جذاب و مردانه ی اوایل آشنایی مان، چیزی باقی نمانده بود. لب هایم لرزید. چشم از او گرفتم و به زن و شوهر جوانی خیره شدم که چند قدم آن طرف تر روی نیمکت سنگی نشسته بودند. صدای پیام در گوشم پیچید:
– زندگی کردن با مردی مثل من سخته. نمی خوام بهت تحمیل بشم. تو حق داری با کسی باشی که سالم باشه، حق داری وقتی باهاش میری بیرون احساس خجالت نکنی، حرف مردم همیشه پشتِ سرت هست و هزار و یک دلیل دیگه که شاید دل سردت کنه. من درک می کنم عسل.

آب دهانم را قورت دادم. نگاهم همچنان روی آن زن و شوهر جوان بود. مرد جوان خوش پوش و خوش چهره بود. یک لحظه از ذهنم گذشت که خوش به حال همسرش، نگران ریزش موهایش نبود، به قول پیام نگران حرف مردم نبود. با شنیدنِ صدای پیام، میخکوب شدم.
– اون زن و مردی که روی نیمکت نشستنو ببین! پسره سالمه، قیافش هم خوبه، بهت حق میدم اگه بخوای با کسی ازدواج کنی که موهاش نریزه.
و آه کشید.
– درسته مشکل من واگیر نداره و ارثی نیست، ولی قیافه ی آدم اولین چیزیه که به چشم میاد. تصمیم بگیر عسل! هر تصمیمی بگیری من بهش احترام می ذارم.
و حس کردم تهِ صدایش لرزید.
– هر تصمیمی که بگیری.

به سمتش چرخیدم. رنگ صورتش پریده بود. دوباره نگاهم روی موهای کم پشتش ثابت ماند. شاید تا چند ماهِ دیگر همین تعداد مو هم روی سرش باقی نمی ماند. به چشمان غم زده اش زل زدم و دهان باز کردم تا چیزی بگویم، به میان حرفم پرید:
– برو خونه فکراتو بکن! الآن چیزی نگو! بذار منم آمادگی داشته باشم تا تصمیم تو رو بشنوم.
و ملتمسانه گفت:
– همین الآن برو!
زمزمه کردم:
– پیام!

سرش را به سمتِ دیگر چرخاند و با بغض گفت:
– برو! با احساسات تصمیم نگیر! می خوام عاقلانه تصمیم بگیری! شب منتظر تماستم.
از پشت سر به او خیره شدم. شانه هایش می لرزید. از روی نیمکت برخاستم. قدم هایم سنگین شده بود. بند کیفم را در دست فشردم. به پیام فکر کردم، به این دو سه سالی که با یک دیگر آشنا شده بودیم، به مهربانی هایش، به همه ی آن چیزهای خوبی که در وجودش بود.

 

مقابل نیمکت زن و مرد جوان رسیدم. نیم نگاهی به زن جوان انداختم؛ صورتش برافروخته بود. یقه ی پالتوام را مرتب کردم و از کنارشان گذشتم. صدای زن را شنیدم.
– من که چیزی نگفتم.
صدای عصبی مرد جوان در گوشم پیچید.
– همینی که من میگم، هر چی من میگم همونه. زن کیه که بخواد اظهار نظر کنه؟ اصلا یادت باشه حتی اگه یه روز حق با تو باشه این منم که حرف اول و آخرو توی زندگیمون می زنم. یه نگاه به خودم و خودت بنداز، هنوز نفهمیدی چقدر از تو سرم؟

یک باره سر جایم ایستادم. ضربان قلبم بالا رفت. نفس عمیق کشیدم. سرم را به عقب خم کردم و به آسمان زل زدم. انگار ذهنم روشن شده بود. انگار می دانستم تصمیم درست چیست. چرخیدم. پیام هنوز روی نیمکت نشسته بود. به قدم هایم جان دادم. مقابلش رسیدم. با نگرانی نیم خیز شد.
– چیه عسل جان؟ چیزی شده؟
بریده بریده گفتم:
– نه، چی باید بشه؟ فقط می خواستم بگم، وقتی دو نفر همدیگه رو دوست دارن، کوه هم نباید بینشون، فاصله بندازه. باید همیشه پشت هم باشن.
پیام لبخند زد. اشک دور چشمش حلقه زده بود. لبخندی از سر رضایت روی لبم نشست.

 

 

غزل سادات. پ (mahtabi22)
۱۳۹۲/۰۸/۰۲



این مطلب مفید بود ؟
1 از 52 از 53 از 54 از 55 از 5
Loading...

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:




نظر یا پرسش خود را بیان کنید

  • لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
  • از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با مطلب و مجله، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
  • لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
  • در غیر این صورت، «تصویر زندگی» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

نام(لازم)

ایمیل(لازم)

در این رابطه بیشتر بخوانید
مطالب قبلی این بخش
  • حکایت های کوتاه و خواندنی

    حکایت های آموزنده کوتاه   حکایت اول : عبید زاکانی خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. …

    • دختر حشری داستان امین و دخترخاله هوس باز – (واقعی)

      در تاریخ ۲۰ مهرماه سال ۶۵ جوانی به نام امین ، نامه ای برای مجله ی زن روز می نویسد و داستان عجیب زندگی خود را بازگو می کند: نامه ی اول: اسم من امینه …

      • داستان کوتاه : مورچه و حضرت سلیمان

         داستان کوتاه روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او …

        • داستان کوتاه آموزنده و خواندنی

          داستان کوتاه آموزنده و خواندنی   داستان کوتاه آموزنده و تأمل برانگیز تقدیم به شما خوبان و همراهان مجله تصویر زندگی   در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که …

          • داستان کوتاه چهار شمع

            داستان کوتاه رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه …

            • داستان کوتاه سه پند گنجشک

              داستان کوتاه : راز خوشبختی و پند سوم گنجشک   حکایت کرده اند که مردى گنجشکى شکار کرد، در راه خانه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت: در من فایده اى، براى تو …

              • داستان کوتاه فقر .. ۱

                داستان کوتاه فقر معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا… دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و …