دوشنبه , ۱۵ آذر , ۱۳۹۵
بیشتر ببینید

داستان کوتاه تصمیم - داستان عاشقانه - عکس عاشقانه

داستان کوتاه : تصمیم

 

پیام به چشمانم زل زد و لبخند تلخی روی لب نشاند.
– عسل! باور کن اگه می دونستم این مشکل برام پیش میاد هیچ وقت نمی اومدم سراغت، وابستت نمی شدم.
به سختی نگاهم را از او جدا کردم. چشمانم روی سر و صورتش چرخید. موهای سرش دسته دسته می ریخت. نمی دانم از کی این طور شده بود، درمان هم نداشت انگار.
– ببین ازت خواستم بیای این جا آخرین حرف ها رو با هم بزنیم. به من فکر نکن! این که بعد از تو سر من چی میاد مهم نیست؛ مهم تویی و این که بتونی راحت باشی. اگه نمی تونی منو به عنوان شوهرت قبول کنی، اگه برات سخته، لازم نیست منتظرم بمونی؛ می تونی بری، من از دستت ناراحت نمیشم، بهت حق میدم.

به ابروهای کم پشتش خیره شدم. آن ها هم ریزش پیدا کرده بودند. از آن صورت جذاب و مردانه ی اوایل آشنایی مان، چیزی باقی نمانده بود. لب هایم لرزید. چشم از او گرفتم و به زن و شوهر جوانی خیره شدم که چند قدم آن طرف تر روی نیمکت سنگی نشسته بودند. صدای پیام در گوشم پیچید:
– زندگی کردن با مردی مثل من سخته. نمی خوام بهت تحمیل بشم. تو حق داری با کسی باشی که سالم باشه، حق داری وقتی باهاش میری بیرون احساس خجالت نکنی، حرف مردم همیشه پشتِ سرت هست و هزار و یک دلیل دیگه که شاید دل سردت کنه. من درک می کنم عسل.

آب دهانم را قورت دادم. نگاهم همچنان روی آن زن و شوهر جوان بود. مرد جوان خوش پوش و خوش چهره بود. یک لحظه از ذهنم گذشت که خوش به حال همسرش، نگران ریزش موهایش نبود، به قول پیام نگران حرف مردم نبود. با شنیدنِ صدای پیام، میخکوب شدم.
– اون زن و مردی که روی نیمکت نشستنو ببین! پسره سالمه، قیافش هم خوبه، بهت حق میدم اگه بخوای با کسی ازدواج کنی که موهاش نریزه.
و آه کشید.
– درسته مشکل من واگیر نداره و ارثی نیست، ولی قیافه ی آدم اولین چیزیه که به چشم میاد. تصمیم بگیر عسل! هر تصمیمی بگیری من بهش احترام می ذارم.
و حس کردم تهِ صدایش لرزید.
– هر تصمیمی که بگیری.

به سمتش چرخیدم. رنگ صورتش پریده بود. دوباره نگاهم روی موهای کم پشتش ثابت ماند. شاید تا چند ماهِ دیگر همین تعداد مو هم روی سرش باقی نمی ماند. به چشمان غم زده اش زل زدم و دهان باز کردم تا چیزی بگویم، به میان حرفم پرید:
– برو خونه فکراتو بکن! الآن چیزی نگو! بذار منم آمادگی داشته باشم تا تصمیم تو رو بشنوم.
و ملتمسانه گفت:
– همین الآن برو!
زمزمه کردم:
– پیام!

سرش را به سمتِ دیگر چرخاند و با بغض گفت:
– برو! با احساسات تصمیم نگیر! می خوام عاقلانه تصمیم بگیری! شب منتظر تماستم.
از پشت سر به او خیره شدم. شانه هایش می لرزید. از روی نیمکت برخاستم. قدم هایم سنگین شده بود. بند کیفم را در دست فشردم. به پیام فکر کردم، به این دو سه سالی که با یک دیگر آشنا شده بودیم، به مهربانی هایش، به همه ی آن چیزهای خوبی که در وجودش بود.

 

مقابل نیمکت زن و مرد جوان رسیدم. نیم نگاهی به زن جوان انداختم؛ صورتش برافروخته بود. یقه ی پالتوام را مرتب کردم و از کنارشان گذشتم. صدای زن را شنیدم.
– من که چیزی نگفتم.
صدای عصبی مرد جوان در گوشم پیچید.
– همینی که من میگم، هر چی من میگم همونه. زن کیه که بخواد اظهار نظر کنه؟ اصلا یادت باشه حتی اگه یه روز حق با تو باشه این منم که حرف اول و آخرو توی زندگیمون می زنم. یه نگاه به خودم و خودت بنداز، هنوز نفهمیدی چقدر از تو سرم؟

یک باره سر جایم ایستادم. ضربان قلبم بالا رفت. نفس عمیق کشیدم. سرم را به عقب خم کردم و به آسمان زل زدم. انگار ذهنم روشن شده بود. انگار می دانستم تصمیم درست چیست. چرخیدم. پیام هنوز روی نیمکت نشسته بود. به قدم هایم جان دادم. مقابلش رسیدم. با نگرانی نیم خیز شد.
– چیه عسل جان؟ چیزی شده؟
بریده بریده گفتم:
– نه، چی باید بشه؟ فقط می خواستم بگم، وقتی دو نفر همدیگه رو دوست دارن، کوه هم نباید بینشون، فاصله بندازه. باید همیشه پشت هم باشن.
پیام لبخند زد. اشک دور چشمش حلقه زده بود. لبخندی از سر رضایت روی لبم نشست.

 

 

غزل سادات. پ (mahtabi22)
۱۳۹۲/۰۸/۰۲



این مطلب مفید بود ؟
1 از 52 از 53 از 54 از 55 از 5
loadingLoading...

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:


مطالب مرتبط با این موضوع
داستان آموزنده, نوشته زیبا

داستان آموزنده و تامل برانگیز زمخت نباشیم

  داستان آموزنده و خواندنی کوتاه ، حتما بخونید این داستان آموزنده و زیبا نوشته خانم تهمینه میلانی است که ارزش دوبار خواندن هم دارد. امیدوارم افرادی که قدر عزیزانشون را نمیدونن با خوندن این نوشته …



در صورت تمایل به این موضوع نظر دهید

  • لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
  • از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با مطلب و مجله، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
  • لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
  • در غیر این صورت، «تصویر زندگی» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

نام(لازم)

ایمیل(لازم)

در این رابطه بیشتر بخوانید
مطالب قبلی این بخش
  • cyz6tzi6x3c296wuwf09 داستان کوتاه فقر .. ۱

    داستان کوتاه فقر معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا… دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و …

    • شمع داستان کوتاه چهار شمع

      داستان کوتاه رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن می نمایند ، هر شمع یک هفته می سوزد و به این ترتیب تا پایان ماه …

      • داستان آموزنده و کوتاه داستان آموزنده و کوتاه مرد تاجر و باغ زیبا

          داستان آموزنده مرد تاجر و باغ زیبا   مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی …

        • مورچه داستان کوتاه : مورچه و حضرت سلیمان

           داستان کوتاه روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او …

          • a049303210194102a داستان کوتاه و پند آموز پاسخ آهنگر با ایمان

            آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سال‌ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر …

            • میمون داستان کوتاه تاجر میمون

                داستان کوتاه   روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از …

              • سردخانه داستان کوتاه مردی در سردخانه !

                مردی در سردخانه ! (داستان کوتاه )   ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ که به تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭفته بود دربِ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ او ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ سردخانه …

                • داستان کوتاه - چه راحت می شود زورگو بود چه راحت می شود زورگو بود

                    داستان زیبای چه راحت می شود زورگو بود   چند روز پیش، “یولیا واسیلی اونا” پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم. به او گفتم: – بنشینید یولیا.می‌دانم …

                  • پنجره بیمارستان داستان کوتاه : آنسوی پنجره

                    داستان کوتاه آموزنده و غم انگیز   در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند …

                    • داستان کوتاه خیانت نوشته غزل سادات داستان کوتاه خیانت نوشته غزل سادات

                      داستان کوتاه خیانت نوشته غزل سادات. پ    چشمانم را تنگ کردم و هستی را زیر نظر گرفتم. مدام از این سوی سالن به آن طرف می رفت. هر از چند گاهی نیم نگاهی به …

                      • حکایت های آموزنده و کوتاه حکایت های کوتاه و خواندنی

                        حکایت های آموزنده کوتاه   حکایت اول : عبید زاکانی خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. …

                        • داستان کوتاه پند گنجشک داستان کوتاه سه پند گنجشک

                          داستان کوتاه : راز خوشبختی و پند سوم گنجشک   حکایت کرده اند که مردى گنجشکى شکار کرد، در راه خانه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت: در من فایده اى، براى تو …

                          • m024 یک لیوان شیر

                            یک لیوان شیر پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت هزینه تحصیل خود را به دست می‌آورد ، روزی دچار تنگدستی و گرسنگی شد . او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت …

                            • تدی استودارد - معلم و دانش آموز داستان کوتاه معلم و دانش آموز

                                داستان کوتاه | معلم و دانش آموز تدی استودارد – داستان کوتاه – معلم و دانش آموز در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از …

بالا