یکشنبه , ۶ فروردین , ۱۳۹۶

یک لیوان شیر
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت هزینه تحصیل خود را به دست می‌آورد ، روزی دچار تنگدستی و گرسنگی شد . او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت . در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می‌آورد تصمیم گرفت از کسی تقاضای کمی غذا کند . در خانه‌ای را زد . دختر جوان زیبایی در را به روی او گشود . دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست . دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است . برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد . پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟»
دختر جوان گفت : «هیچ . مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می‌دهیم چیزی دریافت نکنیم .»
پسرک در مقابل گفت : «از صمیم قلب از شما تشکر می کنم .»
پسرک که «هاروراد کلی» نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قوی‌تر حس می‌کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسان‌های نیکوکار نیز بیشتر شد . تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد .
سالها بعد زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد . پزشکان از درمان وی عاجز شدند . او به شهر بزرگتری انتقال یافت . دکتر هاروارد کلی در مورد مشاوره وضعیت این زن فرا خوانده شد . وقتی او نام شهری را که زن جوان از آن آمده بود شنید برق عجیبی در چشمهایش نمایان شد . او بلافاصله بیمار را شناخت . مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد بست هر چه در توان دارد برای نجات زندگی او به کار گیرد . مبارزه آنها با بیماری بعد از کشمکش طولانی به پیروزی رسید . روز ترخیص بیماری فرا رسید . زن با ترس و لرز صورت حساب را گشود . او اطمینان داشت باید تا آخر عمر برای پرداخت صورت حساب کار کند . نگاهی به صورت حساب انداخت . جمله‌ای به چشمش خورد : «همه مخارج بیمارستان قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است.»
تو نیکی می کن و در دجله انداز … که ایزد در بیابانت دهد باز (سعدی)

نظر شما درباره این حکایت چیست؟



این مطلب مفید بود ؟
1 از 52 از 53 از 54 از 55 از 5
Loading...

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید:




نظر یا پرسش خود را بیان کنید

  • لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
  • از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با مطلب و مجله، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
  • لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
  • در غیر این صورت، «تصویر زندگی» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

نام(لازم)

ایمیل(لازم)

در این رابطه بیشتر بخوانید
مطالب قبلی این بخش
  • داستان کوتاه : مورچه و حضرت سلیمان

     داستان کوتاه روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او …

    • داستان کوتاه : آب انگور

      داستان کوتاه   روزی یکی از دوستان بهلول گفت : ای بهلول! من اگر انگور بخورم آیا حرام است؟ بهلول گفت : نه! پرسید : اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم …

      • داستان آموزنده و کوتاه داستان آموزنده و کوتاه مرد تاجر و باغ زیبا

          داستان آموزنده مرد تاجر و باغ زیبا   مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی …

        • داستان کوتاه عروسک بافتنی

          داستان کوتاه   زن و شوهری بیش از ۶۰ سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ …

          • داستان کوتاه آموزنده و خواندنی

            داستان کوتاه آموزنده و خواندنی   داستان کوتاه آموزنده و تأمل برانگیز تقدیم به شما خوبان و همراهان مجله تصویر زندگی   در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که …

            • داستان آموزنده, نوشته زیبا داستان آموزنده و تامل برانگیز زمخت نباشیم

                داستان آموزنده و خواندنی کوتاه ، حتما بخونید این داستان آموزنده و زیبا نوشته خانم تهمینه میلانی است که ارزش دوبار خواندن هم دارد. امیدوارم افرادی که قدر عزیزانشون را نمیدونن با خوندن این نوشته …

              • داستان کوتاه : تصمیم نوشته غزل سادات

                داستان کوتاه : تصمیم   پیام به چشمانم زل زد و لبخند تلخی روی لب نشاند. – عسل! باور کن اگه می دونستم این مشکل برام پیش میاد هیچ وقت نمی اومدم سراغت، وابستت نمی …